داستان افراد مجهول‎الهویه و مفقودالاثر، داستان تلخی است که اگر مثل شهدای جنگ، با مرگی افتخارآمیز و باشکوه تمام شده باشد از تلخی آن کاسته می‎شود اما اگر مربوط به داستان شهروندان عادی باشد، تلخی آن پررنگ‎تر و دردآورتر است. چه بسا کسانی که عمرشان در کنجی از خیابان یا شهری غریب یا حادثه‌ای عجیب به پایان رسید و مدارک هویتی همراهشان نبود تا کسی، خانواده آن‌ها را خبر کند یا حتی خانواده‌ای نداشتند که قرار باشد خبردار شوند؛ کسانی که معمای مرگ و زندگیشان حل‌نشده باقی ماند و با هویت ناشناس به خاک سپرده شدند.
پاترول دورنگ، تجربه ناخوشایندی در همین زمینه دارد: سه روز دیگر دقیقا ۱۴سال می‌شود که پدرم از خانه بیرون رفت و به معنای واقعی کلمه ناپدید شد.
دکتر علیرضا فاضلی، متخصص بیماری های قلب و عروق در واکنش به این تجربه نوشته: در روان‌پزشکی، این حالت، یک اختلال نادر از دسته اختلالات تجزیه‌ای است. فرد معمولا بعد از یک فشار روانی شدید، برای فرار از آن، کل سیستم هویت‌یابی را خاموش می‌کند، ممکن است صبح با خانواده صبحانه بخورد، بعد ناگهان ساکش را بردارد و بدون برنامه به شهر یا حتی کشور دیگری برود. خودش هم دقیق نمی‌داند چرا. حتی امکان دارد اسم، شغل، خانواده و حتی گذشته خود را فراموش کند. ممکن است فکر کند یک آدم دیگر است و اسم و داستان جدیدی برای خودش بسازد. با هویت جدید، کارجدیدی را شروع می‌کند، با آدم‌های جدید ارتباط می‌گیرد. 
قسمت عجیبش اینجاست که یک روز بلند می‌شود و به حالت عادی برمی‌گردد و از خودش می‌پرسد: «من اینجا چه می‌کنم؟»
او معمولا دیگر هیچ خاطره‌ای از دوران فوگ (زندگی دوم) ندارد. زندگی‌اش به دو فصل تقسیم شده، وقتی راجع به گذشته واقعی‌اش بپرسی، چیزی یادش نمی‌آید و آن داستان جدیدی را که ساخته می‌گوید و وقتی به «هویت اصلی» خودش برمی‌گردد، چیزی از آن دوره یادش نمی‌آید، این‌که کجا رفته، چه‌کسی را دیده، چه‌کار کرده و....
قطعا نمی‌شود با یک خط شرح حال، روی بیمار تشخیص گذاشت اما با خواندن این تجربه، به یاد این اختلال افتادم که در دوران پزشکی عمومی [درباره‌اش] خواندیم و در بخش روان هم مریضش را داشتیم که پیدایش کرده بودند و با هویت جدید بستری شده بود. این می‌تواند فقط یکی از تشخیص‎ها باشد و قطعی‌نیست.
سپهر هم تأکید کرده: این اختلال خیلی خیلی نادر است. از وقتی سیستم‌های دولتی همه‌گیرتر شده‌اند نیز شیوع و امتداد این اختلال بسیار کمتر شده است. این اختلال در هر دهه در جهان، کمتر از انگشتان یک دست گزارش می‌شود. 
برخی کاربران به بیان تجربیات، دیده‌ها و شنیده‌های خود از سالن تشریح و  دشواری‌های کارکنان آن پرداخته‌اند.
ابراهیم گفته: ۱۸ ساله بودم و برای کنکور می‌خواندم. یک دانشجوی سال پنجم پزشکی به همان کتابخانه‌ای می‌آمد که من درس می‌خواندم. با او دوست شدم و از او راهنمایی خواستم. گفت یک رشته دیگر انتخاب کن، این با روحیه‌ات سازگار نیست. دید با حرف قانع نمی‌شوم، یک روز من و یکی دیگر از دوستانم را که مثل من بود به سالن تشریح پزشکی قانونی برد. هنوز هم بعد از ۳۲ سال وقتی به یادش می‌افتم دیگر نمی‌توانم چیزی بخورم. شاید خیلی‌ها بعد از یک مدت عادت کنند اما حداقل من به‌خاطر راهنمایی که کرد از او ممنونم.
ماه تی‌تی گفته: یکی از دردناکترین صحنه‌های سالن تشریح پزشکی قانونی، دیدن عزیزان پاکبانی بود که صبح زود به علت حادثه تصادف از اتوبان‌های بی‌درو پیکر اطراف کهریزک به آنجا آورده می‌شدند. مرگ بسیار غریبانه‌ای بود.
رامین پاک تعریف کرده: از کارشناس تشریح پزشکی قانونی پرسیدم نمی‌ترسی؟ شب‌ها راحت می‌خوابی؟ گفت باید از زنده‌ها ترسید!
دیکتاتور بالرین نوشته: وقتی به پزشکی قانونی رفتم موقع تشریح جسد فهمیدم تمامی ارزش آدم به «روح» اوست. جسم بعد از مرگ به چیز بسیار پیش‎پاافتاده و بی‌اهمیتی بدل می‌شود. 
آقای قاضی پرسشی از استادش دارد: مرد حسابی! ما از خون و آمپول [رشته پزشکی] فرار کردیم آمدیم حقوق بخوانیم، بعد تو می‌گویی برو سالن تشریح پزشکی قانونی، جسد بررسی کن؟! این کار را با ما نکنید!
استاد هستی، بامزه‌تر از استاد آقای قاضی است. هستی تعریف کرده: سر کلاس پزشکی قانونی حاضر نشدم. بچه‌ها پیام دادند که استاد گفته اگر فلانی نیاید، آخر ترم خودش را می‌گذارم جلوی شما تا به‌عنوان امتحان تشریح کنید!
علیرضا عادلوند خاطره‌ای دارد: افسر نیروی انتظامی بودم. در حوزه استحفاظی ما دو سرباز که نگهبان مزرعه جهاد خودکفایی ارتش بودند، شب توی خواب از گاز بخاری نفتی خفه شده بودند. جنازه ها را بردیم و به پزشکی قانونی تحویل دادیم. فردایش رفتیم تحویلشان بگیریم، گفتند پزشک رفته سالن تشریح تا اتوپسی کند. رفتیم دنبالش. آن روز، نوبت خانم دکتری بود که از قضا چند روز قبل ازدواج کرده و بخشی از آرایش عروس هنوز به سر و رویش بود. 
تناقض بصری وحشتناکی بود. چهره زیبا، آراسته و موهای شینیون زیر روسری عروس‌خانمی که حالا عین قصاب با مهارت و سریع، جسد سربازی را می‌شکافت. حالم جوری بد شد که آمدم بیرون.
پیانیست نوشته: امروز با خانمی صحبت می‌کردم که ۱۹ سال پیش ازدواج کرده و یک پسر ۱۷ ساله دارد اما هنوز نمی‎داند شغل شوهرش چیست! پسرش می‌گفت هر سال وقتی در مدرسه، شغل پدر را می‌پرسند می‎گویم نمی‌دانم. آخر چطور ممکن است همه‌چیز یک مرد تا این حد رازآلود باشد؟ 
تشنه (تاریک‌فکر سابق) در پاسخ به این پرسش گفته: شغل‎هایی وجود دارد که اگر زن آدم بداند، ترسش بیشتر از این است که نداند، مثلا کارگر اتاق تشریح دانشگاه پزشکی یا کارگر پزشکی قانونی، قبرکن، مرده‌شور ، جلاد اجرای احکام و....
پرویز درس بزرگی از سالن تشریح گرفته: یک بار بچه‌های ورودی ما و ورودی‌های سال پایینتر از ما را به پزشکی قانونی بردند تا جسد و تشریح جسد را ببینیم. جسد اول یک خانم دانشجوی اهل کرج بود که در خانه دانشجویی‌اش در خرم  آباد دچار گازگرفتگی شده و فوت کرده بود. مورد دوم پسر حدودا ۲۰ تا ۲۵ ساله‌ای بود که به‌خاطر مشکلاتی که با پدرش داشت با قرص متادون خودکشی کرده بود. من به‌خاطر تجربه غسالی، بعد مادی ماجرا یعنی تشریح پسر یا ورم و کبودی صورت دختر رویم تأثیری نگذاشت، چون مرده و جسد زیاد دیده بودم اما وقتی شما از کبودی‎های جسد می‌فهمید از قصه این دو جوان کلا ۲۴ ساعت گذشته، دوباره حجم بزرگی از واقعیت بی‌ارزشی دنیا روی سرتان خراب می‌شود. امیدوارم همه ما قدر زندگی را که یک‌بار به ما داده شده بدانیم و بفهمیم این دنیا ارزش خیلی چیزها را ندارد تا بتوانیم برای خودمان و شعورمان و افرادی که دوستشان داریم مفید باشیم.
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی